Tuesday، April 8، 2008

خدا رو شکر

خیلی حرف دارم که بگم. ماه گذشته برام بهترین و قشنگترین روزها رو داشته.....کاش میشد این حس خوبی که دارم رو کمی توضیح داد. الان میفهمم مفهوم یک روح در دو بدن رو. با تمام وجود همین حس رو دارم......هر دومون داریم.
شکر خوشبختی رو چه جور میشه بجا آورد؟

Tuesday، February 26، 2008

حس ،
عشق شدی
موندی
عاشق شدیم
عاشق موندیم
می مونیم
و
می مونیم

Tuesday، February 12، 2008

حس خوب من

احساس این رو دارم که درخت گیلاسم به یک باره شکوفه کرده. صبح از خواب پا شده ام و دیده ام که غرق شکوفه شده. احساس اینکه صبح پا شده ام و میبینم به جای دو تا ماهی ، سه تا ماهی دارم و ماهیام پدر و مادر شدن. مثل این میمونه که خبر دادن از حالا تا یک ماه دیگه میتونم خورشید رو ببینم. آسمونِ اینجا با ما آشتی کرده و خورشید و هدیه آورده. احساس اینکه بهم نوید دادن تا یه ساعت دیگه اون پنج نفری رو که خیلی خیلی دوست داری میتونی ببینی.احساس اینکه قلبم داره پرواز میکنه....درسته قلبم داره پرواز میکنه .

Wednesday، January 23، 2008


همه چیز برای ماست

تا ما همدیگر رو داریم

Sunday، December 16، 2007

کودک درون آقای ماه

وقتی ماه باریکه ، نه اونقدر باریک مثل ناخن کوتاه، میشه یه تاب بهش وصل کرد. (یا آویزون کرد)بعد یه کودک، یه کودک شیطون_اما با ادب_ میشینه رو تاب. تاب میخوره...میره و میاد...پا ها شو تکون میده..." تاب تاب عباسی ، خدا منو نندازی".... "تاب تاب عباسی ، خدا منو نندازی". ..تصورش تونستی بکنی؟
کودک یعنی این. ماه یعنی این

Monday، December 10، 2007

دلم میخواد هر چهار تاتون رو با هم بغل کنم

دیشب هوس کردم با بابا صحبت کنم ؛ اما اون موقع تو ایران دوازده و نیم بود و کسی هم تو خونمون روی خط نبود. چون دیر بود دلم نیومد تلفن کنم که بهم زنگ بزنن. ولی بجاش امروز صبح انقدر چسبید وقتی صدای خوشگلشون رو شنیدم. یادم میاد پارسال همین روزها به بابا گفتم که " بابا من کمتر از دو هفته دیگه پیشتونم" و چقدر این روز شماری ها دلنشین هست...و البته اشک شوق بود که سرازیر میشد. پارسال چهار ماه بعد از اومدن به سوئد رفتم ایران برای دیدنشون و این تابستون هم که سه ماه از دوباره زندگی کردن باهاشون لذت بردم. و این بار بیشترین مدت زمانی هست که از نزدیک نمیبینمشون. با اینکه هر روز باهاشون صحبت میکنم و از همه اونچه که هر روز تو خونمون میگذره با خبرم و تو وبکم میبینمشون اما دلم تاپ تاپ میکنه از فکر لمس کردن هر چهار تا شون

Monday، December 3، 2007

وقتی چشمهات پر خوابه

بوی بستنی میدی تو، حتی اگه خوابت بیاد
دستهات سبزه، حتی اگه خوابت بیاد
من آبنبات چوبیم ، حتی اگه خوابت بیاد
موهام مثل سربازهای ژاپنی شده، حتی اکه خوابت بیاد
.
.
.
.
.
تو بهترین نوری
.
.
.
حتی وقتی چشمهات لباس قرمز پوشیده بودن
حتی وقتی خستگی ازشون میچکید
.
حتی نور هم خسته میشه

Thursday، November 29، 2007

کم کم روز آخر از ماه نوامبر شروع میشه، این ماه خیلی سریع سپری شد. به جرات میتونم بگم که هیچ زمانی به اندازه این روزها فشار کاری و فکری نداشتم و البته این وضعیت ادامه داره. حداقل تا هجده روز دیگه که آخرین امتحان رو بدم، گرچه که باز هم کارهایی برای انجام میمونه و بعد هم پروژه و بعد هم تز. الان پنج دقیقه به دوازده هست، گنجیشکها خوابیدن، موشها خوابیدن-همون موشهایی که ازشون استفاده میکنیم موقعی که میگیم "موش تورو بخوره"- مامان، بابا، بهناز و بابک.پروانه ها هم خوابن اما شب بوها بیدارن.همون شب بوهایی که عید میاد و همه میخرن. راستی بقیه سال شب بوها کجان؟

A Persian Poet Of The 1300




Tuesday، November 20، 2007

تخته سفید و ماژیک و میز و صندلی و شاگرد و....خاطره


سلام آقای ماه

خواستم توی گوشت بگم که این ابراز نظر ها باعث شد الان به ذهنم برسه که بررسی مدلهای جدید بغل کردن میتونه جالب باشه. شایدم سنگینی کارهای دانشگاه ذهن آدم رو جاهایی میبره که در حالت عادی نمیبره. امیدوارم این ماه به خوبی تموم بشه، فقط چند بار دیگه سر کلاس میشینیم. انگار دیروز بود که این رشته شروع شد ....هنوز آخرین جلسه از کلاسهای "انرژی خورشیدی" کاملا یادم هست و حالا این... . خدا رو شکر

Tuesday، November 13، 2007

یه بغل خوشی، یه بغل پرواز

پارسال وقتی تازه به سوئد اومده بودم، فال حافظ گرفتم و این اومد
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
بهش بگو من اونجام"
"بگو ....م اونجاست

Monday، November 12، 2007

کفشهات رو در آر
چهار زانو بشین رو زمین
اونم روبروتِ
کفشهاش رو در آورده
چهار زانو نشسته
وقت چیه؟
میخواستم بگم بغلش کن اما به ذهنم رسید نون بیار کباب ببر هم میتونین بازی کنین

هیچکی دوست نداره، با توام هوا

ابری میخواهی باشی باش
سرد شدی، بشو
کی تحویلت میگیره ای هوای سرد خاکستری استکهلم؟
فکر کردی این شال گردن و کلاه و دستکش یعنی داریم تحویلت میگیریم؟
نه ، این واسه که
واسه اینه که...لباسهای رنگی بیشتری پوشیده باشیم. حالا تو خاکستری باش

Thursday، November 8، 2007

یکم حرف

خب یه عالمه چیز هست که میخوام بگم، امیدوارم بتونم تعداد زیادیشون رو بگم. یکی اینکه روزها دارن خیلی خیلی سریع میگذرن. نمیدونم باید خوشحال باشم از گذشت سریع، به خاطر ...{هر چی سعی میکنم نمیتونم عبارتی که بیان کننده احساسم باشه رو پیدا کنم فقط میتونم بگم طلایی هست و شیرین}، یا ناراحت باشم، چون به امتحانها، آخر ترم و مشتقاتش نزدیکتر میشم. شاید بهتره که داره سریع میگذره چون اینجوری یعنی روزهایی که آسمون خاکستریه و خورشید رفته مسافرت هم دارن زودتر طی میشن. آره، در این لحظه نتیجه گیری کردم که" بهتر که داره زود میگذره". آره، بالاخره که امتحانهارو باید داد و چاره ای هم جز آماده شدن نیست اصلاٌ اومدی واسه درس خوندن در وهله اول. پس.... دیگه اینکه الان گلدون خوشگلم جلوی رومه اما دلم براش خونِ...گل میکنه، دائم هم گلهای تازه میده اما چرا برگهاش داره زرد میشه؟
آخ آخ تا یادم نرفته بگم که....خیلی خیلی از غیبت کردن بدم اومده. مساله اینه که اصلاً به هیچ وجه برام دیگه قابل تحمل نیست. وای جه جوری بگم؟ غیبتِ همه رو میکنه پیش من، البته الان یکم کمتر. نمیدونم راجع به من چی میگه. حتما هر کاریم که مطابق طرز فکرش نیست یه موضوع خوبِ واسه غیبت کردن...به نفرم پیدا میکنه که با خودش هم عقیده باشه تو اون موضوع و شروع میکنه به....حتی اگه شنونده اهل دِه غیبت نباشه
اگه آدم از دست کسی شاکی باشه و شکایتش رو به دیگری بکنه، اینم غیبت به حساب میاد؟

Tuesday، November 6، 2007

دلم برای اون دستها تنگ است

Something is here,
right inside me,
a sun ro rise,
a fire to grow.

Something is here....

right in my hands.

Oct.22, 2007